دوقلوهای من

مهدی و هانا

سه سال و یک ماهگی مهدی و هانا

یه شب با عمه ماریا و عمو اسامه رفتیم قصر بازی و به مهدی و هانا حسابی خوش گذشت . یلدای امسال چهارمین یلدای هانا و مهدی بود که مصادف شد با مریضی من . اول امتحانات و شروع تعطیلاتم بود و دلم میخواست به هانا و مهدی حسابی خوش بگذره اما از مدرسه آنفولانزا گرفتم . مهدی و بابا مهردادم مریض شدن و هانا که قبلا یه مریضی رو پشت سر گذاشته بود اوضاعش از همه ما بهتر بود . خدا رو شکر که همه حالشون خوب شد و بخیر گذشت .   - واسه مهدی نقاشی یه پرتقال کشیدم میگه دولپر هم بکش (گلپر) . - مهدی یه نی تو دستش بود هانا میگه داداش مواظب باش نزنی به چشمم ،چشم حساسه . - میگم بیسکوییتامون تموم شد هانا میگه اگه بیسکوییت نداری باید بری سوپ...
20 دی 1394

سه سالگی مهدی و هانا

         مهدی و هانای عزیزم سه سالگی تون مبارک . این روزا نگاهتون میکنم و با خودم میگم واقعا بزرگ شدین . لذت می برم از اینکه می بینم خیلی از کارا رو خودتون انجام میدین یا اینکه دوست دارین خودتون انجام بدین. گاهی بهتون میگم هانا ، مهدی شما کوچولو بودین ... و بعد از اینکه اونقدر بزرگ شدین که من واستون خاطره بچگی هاتون رو تعریف میکنم شگفت زده میشم ، خوشحال میشم و بغض می کنم . پدر و مادرا همیشه به انتظار بزرگ شدن بچه هاشون هستن . اما کاش بتونیم از لحظه لحظه بزرگ شدنتون لذت ببریم . چون وقتی به گذشته نگاه میکنی میبینی که واقعا زود میگذره ...     کیک تولد هم دستپخت خودمه که الب...
20 دی 1394

35 ماهگی مهدی و هانا وتولد بابا مهردادی

18مهر تولد بابا مهردادی بود . هانا و مهدی باباشونو بابا مهردادی صدا میزنن و خیلی هم دوستش دارن . بابا مهردادی مهربون تولدت مبارک . الهی همیشه شاد و سلامت در کنارمون باشی .   کیک تولد بابا مهردادی کیک شطرنج که از علایقشه دستپخت خودم که البته هانا و مهدی هم خیلی خوششون اومده بود و واسه شکلاتای روش نقشه کشیده بودن و کلی خوردن ...
20 دی 1394

34 ماهگی مهدی و هانا

27شهریور جشن عروسی عمه ماریا و عمو اسامه بود. انشالله که خوشبخت بشن .       هانا و مهدی در اولسبلانگاه   یه روز با دوستان عزیزمون خاله نعیمه و عمو محمود که هانا و مهدی خیلی دوستشون دارن رفتیم ییلاق اولسبلانگاه . هوا خیلی گرم بود اما اونجا حسابی خنک بود و البته شب خیلی سرد شد . هانا و مهدی انواع حیوانات اهلی رو دیدن و خیلی هم دوست داشتن . تو این عکس دارن با بزی احوال پرسی می کنن .   و اینم عکسایی از طبیعت بسیار زیبای این منطقه     ...
20 دی 1394

33 ماهگی مهدی و هانا

14 مرداد به دیدن خاله مهتاب و عمو رضا و بهار جون رفتیم که از سفر برگشته بودن . عکسهایی از هانا و مهدی و بهار جون در مجتمع کوروش     یک هفته بعد خاله مهتاب اینا اومدن پیش ما و یه روز با هم رفتیم اولسبلانگاه . یکی از گرم ترین روزهای مرداد بود ولی اونجا به مراتب خنک تر بود . صبحانه و نهار رو اونجا خوردیم و عصر برگشتیم .   خداحافظ پوتی و خرگوشی مدتها بود که تصمیم گرفته بودم پوتی و خرگوشی رو ازشون بگیرم . میخواستم اینکار رو تو تعطیلات تابستون انجام بدم . پروژه پوشک گیری با موفقیت به اتمام رسیده بود و حالا نوبت این یکی بود که خیلی رو دوشم سنگینی میکرد . و اما پوتی و خرگوشی چی هستن؟! پوت...
20 دی 1394

32 ماهگی مهدی و هانا

مدتی بود که تصمیم داشتم هانا و مهدی رو ببرم کارگاه مادر و کودک که هم خودم در کنارشون باشم و هم با دوستان جدیدی آشنا بشن و تعطیلات تابستون فرصت خوبی بود چون سر کار نمیرم . حدودا یه ماهی رفتیم . به هانا و مهدی واقعا خوش گذشت و بازی و شعر خوانی و کاردستی و نقاشی و قصه خوانی و تعامل با همسالان تجربه ی خوبی بود .       برای اولین بار تنها بردمشون . البته در حد قدم زدن کوتاه تنها میرفتیم اما با ماشین نه . ...
20 دی 1394

29 ماهگی مهدی و هانا

ماجراهای پیشی: یه روز زیبای اردی بهشت که رفته بودیم ویلای بابابزرگ هانا و مهدی این پیشی رو دیدن و کلی باهاش سرگرم شدن . هانا انقدر بهش نزدیک میشد که میترسیدم پیشی چنگ بندازه تو صورتش و از اونجاییکه نمیخواستم بهش دست بزنه میگفتم پیشی دوست نداره کسی بهش دست بزنه ناراحت میشه هانا هم دست نمیزد خلاصه انقد ازش خواهش میکردن از زیر ماشین بیاد بیرون و کلی منتظرش نشستن     ...
20 دی 1394

28 ماهگی مهدی و هانا

                                                                    سال نو مبارک عید 94 سومین عید مهدی و هانا بود . امسال عید رو بیشتر درک میکردن . ماهی قرمز و هفت سین رو هم خیلی دوست داشتن . متاسفانه عکس تکی ندارن . چند تا عکس از سیزده بدر میزارم . سیزده بدر تو ویلای بابابزرگ   &nb...
20 دی 1394