دوقلوهای من

دوقلوهای من
مهدی و هانا

     اولین مهمونی هانا و مهدی خونه عمه ماریا

 

 

 



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 14 بهمن 1394 ] [ 9:25 ] [ عاطفه ]

یه شب با عمه ماریا و عمو اسامه رفتیم قصر بازی و به مهدی و هانا حسابی خوش گذشت .

یلدای امسال چهارمین یلدای هانا و مهدی بود که مصادف شد با مریضی من . اول امتحانات و شروع تعطیلاتم بود و دلم میخواست به هانا و مهدی حسابی خوش بگذره اما از مدرسه آنفولانزا گرفتم . مهدی و بابا مهردادم مریض شدن و هانا که قبلا یه مریضی رو پشت سر گذاشته بود اوضاعش از همه ما بهتر بود . خدا رو شکر که همه حالشون خوب شد و بخیر گذشت .

 

- واسه مهدی نقاشی یه پرتقال کشیدم میگه دولپر هم بکش (گلپر) .

- مهدی یه نی تو دستش بود هانا میگه داداش مواظب باش نزنی به چشمم ،چشم حساسه .

- میگم بیسکوییتامون تموم شد هانا میگه اگه بیسکوییت نداری باید بری سوپر مارکت بخری .

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 20 دی 1394 ] [ 8:38 ] [ عاطفه ]

         مهدی و هانای عزیزم سه سالگی تون مبارک .

این روزا نگاهتون میکنم و با خودم میگم واقعا بزرگ شدین . لذت می برم از اینکه می بینم خیلی از کارا رو خودتون انجام میدین یا اینکه دوست دارین خودتون انجام بدین. گاهی بهتون میگم هانا ، مهدی شما کوچولو بودین ... و بعد از اینکه اونقدر بزرگ شدین که من واستون خاطره بچگی هاتون رو تعریف میکنم شگفت زده میشم ، خوشحال میشم و بغض می کنم . پدر و مادرا همیشه به انتظار بزرگ شدن بچه هاشون هستن . اما کاش بتونیم از لحظه لحظه بزرگ شدنتون لذت ببریم . چون وقتی به گذشته نگاه میکنی میبینی که واقعا زود میگذره ...

 

 

کیک تولد هم دستپخت خودمه که البته طرحم موقع برگردوندن یکم خراب شد منم دیگه بقیه شو زیاد با حوصله کار نکردم .

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 20 دی 1394 ] [ 8:37 ] [ عاطفه ]

18مهر تولد بابا مهردادی بود . جشن

هانا و مهدی باباشونو بابا مهردادی صدا میزنن و خیلی هم دوستش دارن .محبتمحبت

بابا مهردادی مهربون تولدت مبارک . الهی همیشه شاد و سلامت در کنارمون باشی .

 

کیک تولد بابا مهردادی کیک شطرنج که از علایقشه دستپخت خودمراضی که البته هانا و مهدی هم خیلی خوششون اومده بود و واسه شکلاتای روش نقشه کشیده بودن و کلی خوردن خوشمزه



[موضوع : ]
[ يکشنبه 20 دی 1394 ] [ 8:37 ] [ عاطفه ]

27شهریور جشن عروسی عمه ماریا و عمو اسامه بود. انشالله که خوشبخت بشن .

 

 

 

هانا و مهدی در اولسبلانگاه

 

یه روز با دوستان عزیزمون خاله نعیمه و عمو محمود که هانا و مهدی خیلی دوستشون دارن رفتیم ییلاق اولسبلانگاه . هوا خیلی گرم بود اما اونجا حسابی خنک بود و البته شب خیلی سرد شد . هانا و مهدی انواع حیوانات اهلی رو دیدن و خیلی هم دوست داشتن . تو این عکس دارن با بزی احوال پرسی می کنن .

 

و اینم عکسایی از طبیعت بسیار زیبای این منطقه

 

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 20 دی 1394 ] [ 8:37 ] [ عاطفه ]

14 مرداد به دیدن خاله مهتاب و عمو رضا و بهار جون رفتیم که از سفر برگشته بودن .

عکسهایی از هانا و مهدی و بهار جون در مجتمع کوروش

 

 

یک هفته بعد خاله مهتاب اینا اومدن پیش ما و یه روز با هم رفتیم اولسبلانگاه . یکی از گرم ترین روزهای مرداد بود ولی اونجا به مراتب خنک تر بود . صبحانه و نهار رو اونجا خوردیم و عصر برگشتیم .

 

خداحافظ پوتی و خرگوشیگریه

مدتها بود که تصمیم گرفته بودم پوتی و خرگوشی رو ازشون بگیرم . میخواستم اینکار رو تو تعطیلات تابستون انجام بدم . پروژه پوشک گیری با موفقیت به اتمام رسیده بود و حالا نوبت این یکی بود که خیلی رو دوشم سنگینی میکرد . و اما پوتی و خرگوشی چی هستن؟!

پوتی پستونک مهدی و خرگوشی هم پتوی مورد علاقه ی هانا بود .

هانا و مهدی از سه چهار ماهگی پستونک خور شدن . هر چند من از اول با پستونک موافق نبودم اما به چند دلیل قانع شدم اول اینکه نگهداری دوتا بچه به تنهایی واقعا سخت بود و جدای خودم بچه ها هم اذیت می شدن چون وقتی همزمان گریه می کردن نمیتونستم به هردوشون برسم . دوم اینکه تصمیم گرفتم به موقع ازشون بگیرم تا  به دندوناشون آسیب نرسه .

اما پستونک خوردن هانا زیاد طولی نکشید چون به مکیدن شستش عادت کرد و پستونک رو ول کرد. هانا عادت کرده بود که یه گوش پتو خرگوشی رو بگیره تو دستش و شستش رو بخوره و من هر چی سعی کردم که این عادت رو ترک کنه نشد . البته هانا هم یه دستمال داشت اما خرگوشی رو ترجیح می داد . منم ترجیح میدادم پستونک بخوره تا راحت تر ازش بگیرم . شنیده بودم بچه هایی که تا چند سالگی شست میخوردن و نگران بودم . اعتیاد هانا به خرگوشی به حدی بود که اگه عکس یا فیلمی از خرگوش میدید بهونه خرگوشی رو می گرفت!

مهدی هم به خرگوشش علاقه داشت و اونو موقع پستونک خوردن می گرفت دستش اما بعد دیگه عادت کرد که موقع پستونک خوردن دستمال دستش بگیره .

پوتی و خرگوشی واقعا بهشون آرامش میدادن و راحت می خوابیدن .

وقتی دیگه کم کم متوجه می شدن واسشون قانون گذاشتم که فقط موقع خواب عصر و شب می تونن پوتی و خرگوشی داشته باشن که اونم خودش ماجراهایی داشت . صبح که از خواب بیدار می شدن باید مراسم گذاشتن پوتی و خرگوشی رو تو کمد اجرا می کردیم !

خلاصه که این کار رو گذاشته بودم واسه آخر تابستون اما 26 مرداد که رفتیم اولسبلانگاه و هانا و مهدی بدون ابزارهای خوابشون خوابیدن ! تصمیم گرفتم که دیگه بهشون ندم .

شب وقت خواب رفتن در کمد رو باز کردن که برشون دارن اما دیدن عوضش عروسکاشون اونجاست که من گذاشته بودم و گفتم که خرگوش و پوتی رفتن پیش بی بی های کوچولوتر و گفتن که هانا و مهدی دیگه با عروسکاشون بخوابن . اما... غوغایی شد!!! گریه م گرفته بود شاید من بیشتر از اونا به پوتی و خرگوشی وابسته شده بودم و دلم براشون تنگ میشد . بعد هم پشیمون شدم که چرا الان این کار رو کردم چون خاله مهتاب اینا هم خونمون بودن و بابا مهرداد هم می گفت که الان وقتش نبود . اما عمو رضا به دادمون رسید و با بهار جون اومدن تو اتاق و واسشون کتاب قصه ی « آقای پرکار و آقای فس فسو » رو تعریف کرد و انقد بامزه اداشون رو درمی آوردکه هانا و مهدی یه لحظه خنده شون قطع نمی شد و خیلی آروم تر شدن . یکمی بهونه گرفتن اما خوابیدن .

شبهای بعد باز هم بهونه می گرفتند اما به مرور کمتر شد تا اینکه فراموش کردن .

خاله مهتاب و عمو رضا رفتند اما همیشه از احوال خرگوشی و پوتی جویا می شدن و اینطوری شد که این ماجرا خاطره شد واسه ی همه ی ما .

اما راستشو بخواهید دلم واقعا براشون تنگ شده و هر بار که می بینم بغضم میگیره . دلم واسه هاناو مهدی کوچولو با پستونک و خرگوشی خیلی خیلی تنگ شده گریه



[موضوع : ]
[ يکشنبه 20 دی 1394 ] [ 8:37 ] [ عاطفه ]

مدتی بود که تصمیم داشتم هانا و مهدی رو ببرم کارگاه مادر و کودک که هم خودم در کنارشون باشم و هم با دوستان جدیدی آشنا بشن و تعطیلات تابستون فرصت خوبی بود چون سر کار نمیرم .

حدودا یه ماهی رفتیم . به هانا و مهدی واقعا خوش گذشت و بازی و شعر خوانی و کاردستی و نقاشی و قصه خوانی و تعامل با همسالان تجربه ی خوبی بود .

 

 

 

برای اولین بار تنها بردمشون . البته در حد قدم زدن کوتاه تنها میرفتیم اما با ماشین نه .



[موضوع : ]
[ يکشنبه 20 دی 1394 ] [ 8:37 ] [ عاطفه ]

ماجراهای پیشی:

یه روز زیبای اردی بهشت که رفته بودیم ویلای بابابزرگ هانا و مهدی این پیشی رو دیدن و کلی باهاش سرگرم شدن . هانا انقدر بهش نزدیک میشد که میترسیدم پیشی چنگ بندازه تو صورتش و از اونجاییکه نمیخواستم بهش دست بزنه میگفتم پیشی دوست نداره کسی بهش دست بزنه ناراحت میشه هانا هم دست نمیزدخندونک

خلاصه انقد ازش خواهش میکردن از زیر ماشین بیاد بیرون و کلی منتظرش نشستن

 

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 20 دی 1394 ] [ 8:36 ] [ عاطفه ]

                                                                    سال نو مبارک

عید 94 سومین عید مهدی و هانا بود . امسال عید رو بیشتر درک میکردن . ماهی قرمز و هفت سین رو هم خیلی دوست داشتن . متاسفانه عکس تکی ندارن . چند تا عکس از سیزده بدر میزارم .

سیزده بدر تو ویلای بابابزرگ

 

 

 

 

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 20 دی 1394 ] [ 8:36 ] [ عاطفه ]

23 بهمن عقد دایی مهدی بود (پسرعمه ی من) . ایشالله خوشبخت بشن .

ایندفعه هانا عکس تکی ندارهغمگین

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 20 دی 1394 ] [ 8:36 ] [ عاطفه ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من دو تا فرشته ی کوچولو دارم که هر روز خدا رو به خاطرشون شکر میکنم
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 7
بازدید دیروز : 12
بازدید هفته گذشته : 7
کل بازدید : 66405
امکانات وب